تبليغاتX
خوانه

طاعون

1

دلم شبیه زنی ست

که هر روز لب هایش را رنگ می کند

و گوشتم را گاز می گیرد

 

2

زن!

فکر نکردی آن شعله

                        ـ آن شعله که تمام میکرب ها را می کشد ـ

برای دلی که انبار کاه است

و موش ها در آن می رقصند

                        خطرناک است.

                                                                                                            

3

فردا بیایی

گربه ی بزرگی می خرم

ظاهراً این دکترها چیزی حالی شان نیست.

 

4

دل باد کرده ام را دستم گرفته ام

به دکتر هم که نشانش دادم، گفت:

                        «آشغال!»

 

5

خودم را توی زباله دان انداخته ام

مادر

هر روز پوست خیارها را روی سرم می ریزد

و نفرینم می کند.

 

6

زن!

چرا دندان؟

یک بار هم چشم هایت را در گوشتم فرو کن!

شاید آن شعله

            ـ آن شعله که گفتم... ـ

 

7

همیشه پشت شاید چادر می زنیم

موش ها را نگاه کن،

چادررا می جوند

فردا اگر بمیرم

پول نداری که بخری.

 

8

از دست این گربه ی سیاه پشمالو کاری ساخته نیست

باید زنگ بزنم

عزراعیل بیاورند.

 

کرج1377


توسط روهولا | موضوع: شعر | لینک |
عرق عزراییل

 

 

در بستری که خوابیده ام

موش مرگ

انگشت هایم را می جود

شاید آخرین مرگی هستم

از پستان های رَز.

 

یا در گفت وگوی عزراییل می میرم

یا در خاکی که چهارصد سال پیش دفنم کرده اند.

 

تو تنهایی ات را در گوش بطری ها زمزمه می کنی

من دلم را به موش های مست می دهم.

 

در انتها ایستاده ام

انتها آستانه ی دردم بوده است

در بستری که بوی عرق عزراییل می دهد.

 

این دور را من خراب کرده ام

و بالا آورده ام روی چهارصد سال شرافتم.

 

توی چشم هایم قی کن

تنهاترینِ مرگ

که از انگورهای حیاط مان

روی خاک تف زده می شاشی.

 

عزراییل را دیده ام

چسبیده به پستان هایت

و شیره هایی که در گلوی موش ها می چکد.

 

من از انتها گذشته ام...

 

کرمان- 1381


توسط روهولا | موضوع: شعر | لینک |
مخمور

پیشکش به: پاهایم و محمدحسن نجفی وخ سردارجنگل زرندکرمان

 

هر شب

پاهایم درد می کند.

مردانی که هزار سال پیاده آمده اند

در کف پاهایم خزیده اند.

مورچه هایی که برای ملکه شان هیزم می برند

  تا بسوزاند وگرم شود،

 درون استخوان هایم به خواب رفته اند.

 

دارم درون کدام قرص راه می روم:

                                    دیازپام

                                    کلرودیازپوکساید

                                    استامینوفن کدیین

یا همین مرفین لعنتی

که مورچه ها را بیدار نمی کند

تا با چشم های قلنبیده شان ببینند

که ملکه شان برای گرم شدن

هر شب

بغل مردی هزار ساله می خوابد.

 

 

28/1/83 شهرک الاهیه، جاده ساوه


توسط روهولا | موضوع: | لینک |
...

 

دکتر در انتهای اتاق نشسته است. دکتر خرچنگ است. او چشم ندارد و از دهانش بوی گوگرد می آید. او هیچ جنسیتی ندارد، لخت است و یک روز از برخورد دو قطعه سنگ در کنارخیابان به وجود آمده است.

تو روبه روی دکتر نشسته یی در انتهای دیگر اتاق. فاصله تان را میزی پوشانده است که کلاف رگ هایت روی آن قرار دارد.

 

تو مریضی و مایع زرد و لزجی از سوراخ های سینه ات بیرون می زند که بوی گوگرد می دهد.

دکتر گفته است خطرناک است. یا باید ازدواج کنی یا زندگی ات را تمام. دکتر جدی است. بارها گفته که خرچنگ ها چه قدر جدی اند. سرفه می کند، آرام برمی خیزد و از اتاق خارج می شود.

 

تنها نشسته یی توی اتاق و حس می کنی که نگاه های دکتر همه جا با توست وحس می کنی که موجی برنده از درون حفره های سیاه چشم هایش تو را خط خطی می کند.

 

برمی خیزی. هیکل خشکیده و رنگ پریده ات را بیرون می کشی توی خیابان قاطی آدم ها و چشم ها، پروانه ها و دست ها. قدم می زنی و میان بوی مانده گی تن ها، لای چربی های تلنبارشده ی شکم ها همسرت را پیدا می کنی؛ یک جفت چشم که وقتی چشم هایت آن ها را می بینند سریع باهم ازدواج می کنند.

 

همسرت مهربان است اما گاهی که یاد پدرش می افتد تو را گاز می گیرد. او چشم های یک گراز است. او آن قدر تکثیر شده که دوروورت پر از بچه است؛ یاخته هایی که هر لحظه تقسیم می شوند و آن قدر در گوش هایت دویده اند که مغزت از رد سم گرازها پر شده است.

 

فکر می کنی،فکر می کنی به پدرت که مادرت را و برادرانت را تکه پاره کرد و بعد خودش را دار زد.

 

چشم هایت نیستند؛ شاید رفته اند پیش دکتر. دکتر که سرفه کرد تپانچه را نشانت داد. آن را برداشته یی و به سوی خانه می روی.

 

توی خانه بوی گوشت پیچیده است، ناهار سگ دارید.

به همسرت که می رسی تپانچه می کشی، می میرد. بعد بچه هایت را همین طور، یکی یکی. و آن قدر شلیک می کنی که دهانت پر از بوی باروت می شود.

 

حالا نشسته یی و نمی دانی با جنازه ها چه کار کنی. طناب آماده است. تمام زندگی ات را آهسته آهسته بالا می آوری.

حالا بو می دهی.یک بوی ترش. انگار تخمیر می شوی.


توسط روهولا | موضوع: قصه | لینک |
نوستالژی و غروب مشبک کاج ها

  

1_ زمانی عاشق کتاب های کارلوس کاستاندا بودم و آموزه های دون خوان. یادم می آید در کتاب کرانه ی بی کرانه گی، دون خوان در یکی از آموزش هایش از کاستاندا می خواهد حوادث و آدم ها و پدیده هایی را از گذشته اش به یاد بیاورد که باعث تغییر مسیر در زندگی اش شده و او را به این جا رسانده است.

کاستاندا فورن می گوید: ازدواج، دانشگاه.... اما دون خوان آن ها را رد می کند و از او می خواهد که در گذشته اش غوطه بخورد وآن ها را بیابد.

 

2_  یکی از آدم هایی که باعث تغییر مسیر در زندگی ام شد مردی به نام " علی رضا دانش پژوه" بود. سال هاست که ندیده امش و تنها جهانی که مرا با آن آشنا کرد برایم یادگار مانده و شعری از او:

من

با گریه از کلبه ی درد بیرون زدم.

پدر

در عمق دریاچه ی نمک اذان می خواند

                                  و شاید شعر.

مادر اگرچه  یائسه

اما

یک زخم زاییده بود.

 

3_  از سوراخ کلید آمده بودی، شکل پرنده یی که میان دست هایت. روح در انزوای اتاق قدم می زد؛ در هراسناکی سینه ام. شکارچی آن جا بود، لای کاج زار وحشی سینه هایت، نشانه رفته سوی چشم های تو، پدر!

تپیده در گودی ناچیز چشم هایش بودی، دست هایش بوی تو را می داد و نرینه گی سینه هایت را.

مرگ در خمیده گی ماشه ی تفنگ قدم می زد؛ آن گاه که سرب از لای دست هایش عروج کرد. وقتی که خون فواره می زد روی نرمی آرمیده ی موهایت، چشم هایت را دزدیدی پدر!

باران میان تان نشسته بود، جزجز قطره های سرد روی لوله ی تفنگ بود که گداخته گی فلز پاشید در انزوای اتاق.

اندام چشم هایت را بگشا و نگاه کن دری را که لای کاج ها.

آیا کسی که شکل پرنده یی از آشیان می آید، قدم قدم های باد را برای سکوت مقتدر کاج ها فاش خواهد کرد؟

صدا کُن که خرخر وحشی گلویت، کوهی ست که آفتاب، گرم بر آن تابیده است.

بچرخ کلیدی را که ورم کرده روی چارچوب فلزی و انگشت های چروکیده ی لای پوستت را دندان بگیر.

دور بزن اتاق را در چشم هایت و راز دردناکی سرب را در غروب مشبک کاج ها دفن کن.


توسط روهولا | موضوع: وب نوشته | لینک |
يك تجربه(1)

 

 

نويسنده‌ي قصه‌ي ميني مال در انتخاب كلمات و جملاتش بايد بخيل و دقيق باشد و مو را از ماست بيرون بكشد.

يادم مي‌آيد براي پايان يكي از قصه‌ها اين جمله را انتخاب كرده بودم:

                                " انگار تصاوير سرنوشتش را، همه از ازل ديده بودند."

بعد فكر كردم كه اين جمله چه‌قدر "رو" است! به اصطلاح جمله‌ي زيرآب‌زني است. به نظر قشنگ مي‌آيد ولي اصلن با ساختار قصه جور نيست. قصه جز به جز در حال حركت بود و تا به اين جمله مي‌رسيد از حركت باز مي‌ايستاد، ترمز مي‌كرد. اين جمله از يك جنس ديگر بود.

اعتراف مي‌كنم خستگي باعث شد بخواهم قصه را زودتر تمام كنم. ولي آيا اين دليل موجهي براي كم‌كاري و بدكاري يك نويسنده مي‌تواند باشد؟

آن‌وقت جمله را حذف كردم و جمله‌ي ديگر و جملات ديگر و هنوز هم آن جمله‌ي مطلوب و مناسب را كه سرجاي خودش بنشيند و زنجيره‌ي نشستِ واژه‌ها در كنار هم را كامل كند و انرژي نهفته در ساير كلمات جمله را با چفت وبست خود و حضور لازمش آزاد نمايد، نيافته‌ام. 


توسط روهولا | موضوع: نقد و نظر | لینک |
خواب‌های کودکی

 

 

در پنج سالگی‌ام فرو می‌روم

سفیدی کاشی‌ها اضطراب‌آور است

ـ فریاد می‌زند زیر ناخن‌هایم ـ

مادر با اتوبوس رفت؛ من لای آدم‌ها مانده‌ام.

سرما از پاره‌گی کفش‌ها می‌آید.

کلمات درون معده‌ام می‌لولند،

                                    دست‌هایت را خالی کن!

ـ گره این طناب را شل‌تر می‌شود؟ـ

سفیدی کاغذ قی‌آور است

کسی تخلیه‌ات خواهد شد

سفیدی کاشی‌ها از کفش‌هایم می‌آید.

 

در پنج سالگی‌ام فرو می‌روم

پدر شقیقه‌ات را با تپانچه نوازش کرد

ریه‌هایت را بمب خورد،

پنج سالگی‌ام روی کاشی‌ها لت و پار...

تنها مانده‌ام زیر خمپاره‌ها!

پدر جبهه را بیش‌تر از مادر دوست دارد

مادر زیر ناخن‌هایم داد می‌کشد

خواب‌هایت شیمیایی شده‌اند

ـ قی می‌کنم توی کفش‌هایم ـ

کسی در ریه‌هایم ایستاده نفس نمی‌کشد

صندلی در رفته است

ـ‌ تنت تازیانه‌یی است که موهایش را در باد ول کرده است ـ

در پنج سالگی‌ام غوطه خورده‌ام.

 

(نهایی: بامداد 14/5/1382 کرج)


توسط روهولا | موضوع: شعر | لینک |
اعترافات بازداشت گاه

 

 

 

" پادشاها! در اين جاده مخلوقات ديديم نيم بشري ونيم ديگر آهني .

وهم كلاغ هايي كه قريب چهارصدسال ميت بودندونزدشان مي شدي منقار چون تير پرتاب نمودندي وچشم دريدندي وآن نيم بشران ونيم آهنيان گفتند كه راز مرده گي شان همين چشم خواري ست.

وهم مرداني با پستان هايي ازشير پر ، مويه گر وزار چون پيرزالان بر اجساد بچه گان بي پا ودستي فرورفته از مقعد درنيزه هاي افراشته واز دهان بر آمده .

وهم ديديم ..."

 


ادامه مطلب

توسط روهولا | موضوع: قصه | لینک |
دال

« وقتی که ما را کشتند ٬جسدمان را توی گونی ها کردند و بعضی از اعضای بعضی از جسدها که از گونی بیرون می ماند٬ بریدند ـ من فقط پاهایم دراز بود ـ به خاطر همین همه چیز در خاطره ام مانده است


ادامه مطلب

توسط روهولا | موضوع: قصه | لینک |
یک اتفاق ساده
همه کارها، درست، مثل همیشه انجام شده بود . راه طی شده همانی بود که در سی سال گذشته آن را از ایستگاه اتوبوس شروع می کرد و تا خانه می پیمود.

اطمینان داشت وقتی وارد کوچه شد با پیرمرد همسایه که در صندلی تاشو نشسته بود و با لثه هایش چیزی می جوید ، احوال پرسی کرده است .

آن کوچه ی بن بست ، آن خانه های دوطبقه ی آجری که رو به روی هم تا انتهای کوچه کشیده شده بودند و با خانه ی او به هم ربط پیدا می کردند و از پنجره های رو به کوچه شان همیشه بوی غذا وصدای شستن ظرف می آمد ، هیچ تغییری نکرده بودند .

حتا بوی باغچه ی خانه اش را از پشت دیوارهای چروکیده شناخته بود .

امکان نداشت در بزرگ وسبز خانه اش را که گوشه گوشه رنگش پریده و اخرایی شده بود ، گم کند. حتا می توانست چشم بسته آن را از بین هزار در سبز وبزرگ دیگر پیدا کند .

حتا موقعی که کلید را در قفل چرخاند و در را با لگد باز کرد وجای حیاط پوشیده از علف ، سالنی پر از آدم دید که کیپ تا کیپ نشسته اند و او را که از پرده به خودش زل زده بود تماشا می کنند ، باور نکرده بود اتفاقی افتاده است .  


توسط روهولا | موضوع: قصه | لینک |
قصه ( عنوان ندارد!!)
زیر چشمی به ساعت دیواری نگاه کرد٬ آفتاب به ملحفه و پوست سفید شکم اش دست می انداخت ٬ همسایه ی واحد بالایی بیدار شده بودند ٬ صدای خنده شان می آمد . ملحفه را از زیر تن قهوه ای بختیار بیرون آورد و روی خودشان کشید ٬ پشت اش را به انبوه موهای سینه ی بختیار چسباند ٬ در آغوش اش مچاله شد . نفس های بختیار از سوراخ های گشاد دماغ اش تند تند پشت گردن اش می خورد و اورا داغ می کرد ٬ پشت اش عرق کرده  وبه پوست بختیار می چسبید . بدن اش را چرخاند ٬ موهای زبر سینه ی بختیار نوک پستان هایش را غلغلک داد ٬ بدن اش را عقب کشید ٬ به موهای وزوزی بختیار زل زد. پلک هایش آرام به هم آمدند ٬ چشم هایش را بست .

 

خودش را دید که در آشپزخانه می چرخد ٬ برای شوهرش قهوه می ریزد . مرد ٬ شبیه همسایه بالایی یک ریز می خندد ٬ تکه ای نان برمی دارد ٬ کره می خواهد . او یخچال را باز می کند ٬ گرما از یخچال بیرون می زند ٬ قالب های کره آب شده اند ٬ به دست اش می چسبند ٬ مردش می بیند می خندد ٬ اورا در آغوش می کشد٬ بعد کره بر می دارد به پستان هایش می مالد ٬ او دست چرب اش را در ریش نرم وطلایی مرد فرو می کند ٬ مرد می خواهد لب هایش را ببوسد ٬ عقب عقب می رود ٬ می دود ٬ مرد دنبال اش می کند ٬ سر می خورد روی کاشی های سفید می افتد ٬ مرد کتری را برمی دارد ٬ یک ریز می خندد. آب داغ را روی شکم اش خالی می کند ٬ او از درد جیغ می کشد ٬ بعد شوهرش می رود کره ی روی پستان هایش را لیس می زند و یک ریز می خندد.

 

با عجله سرش را به طرف دیوار چرخاند٬ آفتاب لزج و زرد درون اتاق خواب ریخته بود ٬ دست اش را روی شکم اش گذاشت ٬ گذشت زمان را نفهمیده بود ٬ تخمدان هایش از درد تیر می کشیدند ٬ سرش را بلند کرد ٬ لب هایش آرام جنبیدند :« بختیار بلن شو ! شوهرم الان میاد! » بعد دوباره به ساعت دیواری نگاه کرد.  


توسط روهولا | موضوع: قصه | لینک |
شکست
(اولین پستی که گذاشتم / ولی دوستان جدید را نداشتم که نقدش کنند/دوباره تکرارش می کنم!)
 

هيتلر رو به جمعيت حزب گفت :

... قصد من از هر ورود تغيير دادن بود

مي خواستم حمله هايم با شكستن برابر باشد

مبارزه براي سوزاندن پوسيده گي ها ونابودن زشتي ها

با اين كار قطعيت خودم را تفسير می كردم...

حالا با داشتن زني زيبا ومهربان ودختركي شيرين زبان و اتاقي گرم در يك روز تعطيل زمستاني كه همسر وفرزندم بيرون رفته اند ودر نشئگي موسيقي بتهوون لحظه به لحظه تجزيه مي شوم،من خوشبختي را احساس مي كنم ودليلي براي شكست نمي بينم...

بعد سرفه امانش نداد، از جمعيت روبرگرداند، واز پشت تريبون كنار رفت.

شاخه جوانان حزب او را با گوجه هاي شليده و تخم مرغ هاي گنديده بدرقه كردند.  


توسط روهولا | موضوع: قصه | لینک |
انشا

 

در کلاس درس انشا قرار شد دانش اموزان برای هفته اينده درباره فقر بنويسند/

اين را يکی از بچه های کلاس به پدر پولدارش که با يخچال وسيستم ماهواره ای ماشينش ور مي رفت و گاه گاهی سر راننده پير داد می کشيد گفت.

 

هفته اينده  در كلاس درس انشا نوبت قهرمان قصه مان كه شد او انشايش را اينطوری خواند:

 

 ماخيلي فقيريم / توی يخچال ماشين مان هيچ نوع خوراکی پيدا نمی شود / تازه سيستم ماهواره ای ماشين مان هم خراب شده و پدر فقيرم که ديروز مجبور شد گردن بند الماس مادرم را بفروشد تا قرض هايمان را بدهد پول تعمير آن را ندارد/ راننده پير مان مريض است او سرما خورده و ما دیگر نمی توانیم او را برای معالجه پيش متخصص بفرستیم ........

معلم انشا داشت با موهای بيرون زده از سوراخ دماغش ور مي رفت و به ديشب فکر ميکرد که چطوری به جای شیر آب قند تو حلقوم بچه اش چپانده است.

 


توسط روهولا | موضوع: قصه | لینک |
نگاه كن!

 

نيگا كن ... مرده داره ميره بالا...هوم! ... حتمن دوباره هوس دختر دهاتيه رو كرده... فكركنم خرمرده گنده س ... خيلي بي سروصدا مياد وميره ... خنده داره !...  با اون تكمه مسخره ي زيرگلوش ... گمونم با ريشش دختره روحشري ميكنه!

 كاش يه دونه از اون دوربين درازا داشتيم... اتاقه دختره رو ديد ميزديم... چه چيزايي از مخم رد ميشه ... ميگن دختره تنش مث چرمه... حسودي نداره! ... كدوم مرد حاضره تن بوگندوشو به چين وچروك يه پيرسگ  بماله!

هي!... نيگا كن! ... مرده.... نيگا... نيگا مرده! ...اه اه ه ه ...

خاك تو سرت  كه چيزي نمي بيني !   

 


توسط روهولا | موضوع: قصه | لینک |
با سانچو از اين جاده گذشتند

پيشكش به: سيدمهدي صمداني

 

اسبم وسط گلها گير كرده است، وسط گل ها. سانچو را دستگير كرده اند.علتش معلوم نيست، مقر هم نمي آيد پدر سوخته. با آن الاغ لكنتي اش .

گفته بودم برود اسبم را نعل بكوبد تا اين گونه وسط گلها نماند، وسط گل ها.

 

در كارهاي سياسي بوده است،گفتند.جربزه اش را ندارد . با سرخ ها سر و سري داشته ، استنباط كرده اند،از آردهاي خوني كه وسط آسياب بادي ريخته بوده . سر آسيابان را لاي گوني ها پيدا كرده اند . لاشه اش آن بالا ، با پره ها مي چرخد.

 

چند تار مو لاي ناخن هايش بوده ، گفتند . سانچو است لابد با آن سبيل هايش . دارد آب خنك مي خورد . خرش باد كرده روي دست ما . مي گويد :« كار من نيست ...» بدبخت . اما كو گوش شنوا ؟! هي مي زنندش كه رفيق هايت را بگو . لابد ماييم وخرش .خرش را بيشتر اززنش    مي بوسد . گريه مي كند، بدبخت .

 

« كار او نبوده ! »  مي خندند، قيافه مان كه اشكالي ندارد ، لابد به كلاه مان .

چند بار هم مي گويم كار او نبوده ، مي گويند :« تنهايي نمي توانسته . كار چند نفر است .»

مگر آسيابان كه بوده ؟ يك پيرمرد زپرتي، كه زورش به الاغ هايش مي رسيد،سگ هايش هم حرف شنوي اش را داشتند. تقصير اسبم چه بود ؟ زبان بسته . نمي توانم به شان بگويم .    مي گيرند و مي بندنش همان جا كه سانچو را بسته اند.

سگ هايش را پيش كرد طرف مان . آب خواسته بوديم ، نان هم . شب بود ، اسب مان رم كرد، كوبيد تخت سينه اش . حالا وسط گل ها گير كرده است .

 

نشستن سودي ندارد . مي گويند :« گندم ها وآردها را برده اند .» يك نفر را هم ديده اند،پيراهنش قاطي خون و آرد . جزء همان هاست لابد.

نيزه مي خواهد و اسب قوي كه بروم دنبال شان. همان چند سياهي را كه ديدم.لاشه آسيابان راآويزان كرده اند، بدون سر . كله اش را ته رودخانه پيدا كرده اند، نزديكي هاي دريا .

 

مي گويم : « سانچو را آزاد كنيد . جزء آن ها نيست ، با ما بود .» جواب مان را نمي دهند . غمگين مي شويم.

روح مان رنجيده . سانچو جاي ما افتاده آن گوشه . تقصيري ندارد . ما از كوره در رفتيم با نيزه كوبيديم زير چانه ي آسيابان .

چندنفررا كتك زده بود .شكايتش راآوردند پيش ما . گندم ها وآردها را بالا كشيده بود با آن هيكل نخراشيده اش.  

ديديمش . برزخ شديم .

 

گير كرده ايم وسط گل ها ، چه فرق مي كند گلها . مثل اسب پيرمان . رفته بوديم سانچو را ببينيم .

 دارد مقر مي آيد، گفتند. چه مي خواهد بگويد ؟ بدبخت . چيزي نديده ! لابد دروغ مي بافد به هم شايد خلاص شود.مردنش تقصيرخودش بود،آسيابان خسيس .آن قدربه سگ هايش گرسنگي دادكه خودش راخوردند.

الاغ هايش هم نيستند . لابد خوردندشان . حالا مي گويند:« سانچو بوده ...!» به سانچو كه نان داده بوديم. گرسنه نبود ، اسب مان هم .

 

زن سانچو آمده پيش مان  گريه مي كند. گرسنه شان است، با هشت بچه كه پس انداخته اند . مي گويد :« خرش شكمش باد كرده از گرسنگي .» مثل خودش لابد كه مي خواهد بزايد . خيلي زاري مي كند، حوصله مان سر رفته.

« برو شكايت كن!» يك نفرخودش را كشته مي گويند سانچو بوده « مي خواهند دست مارا توي حنا بگذارند.»

مي خواهند بگويم ،من كشتمش! « برو شكايت كن !»

 

اسب مان نعل انداخته . نيزه مان را جا گذاشته ايم، شايد آسياب بادي.سانچونيامده، دير كرده است ، پدرسوخته.

خرش هم كه هي عرعر مي كند .

گير كرده ايم وسط گلها ، وسط گل ها بنويسيد .

                                                               

كرمان _ آذر80


توسط روهولا | موضوع: | لینک |

تنها مرگ است كه دروغ نمي گويد

فهرست اصلی

آرشیو مطالب

آرشیو موضوعی

پیوندها

نوشته هايي از وب هاي ديگر

طراح قالب


آمار وبلاگ

کاربران آنلاین :
بازديدها :


Powered By
BLOGFA.COM