تبليغاتX
خوانه























خوانه

(این شعر را برای سیما سلطانی گفته ام)

من با بازترین چشم ها دریا را نگاه کردم

                                خورشید را

                                طوفان را

                                بیابان را

حالا ریه هایم از سیگار روشن می شوند

زیرا که چشم های تو خاموشند.

خمیده

         خمیده

                    خمیده

اندوه خیابان را می کشم

                                «تابلویی پر از دود»

این که هنوز ردپا به ردپا دنبال تو می گردم

                                           خیابان به خیابان

                                                      خاکستر به خاکستر

برای مردمک های قهوه ایت

که از آن ها

            دریا را نگاه کردم

                  خورشید را

                  طوفان را

                  بیابان را.

نوشته شده در ساعت توسط روهولا | |

پیشکش به چشم های خسته ی مادرم «ریحانه» و پاهایش که درد می کنند

۱

قرقی پیر

بال هایش را تکانی داد

و صدایش را در گوش باد ریخت:

                      «تو را

                        روی چهارمین مهره ی کمرم زاییدم

                        وقتی که عشق

                        چون آتشی روزهایم را می خورد

                        و بنفشه های پیراهنم را

                        آب مسموم می سوزاند.

                        تو خاک تیره بودی

                        که خون ابرهای مرا مکیدی.»

۲

تنش را چتر گل ها کرد

در هجوم برفی که بوی خون داشت.

یقه آسمان را چسبید

و دو دستی تقاص روزهایش را گرفت.

آن وقت

رو به باد ایستاد و گفت:

                        «هوای دهانت

                          مثل خیابان های تهران

                                      آلوده است.»

و باد

رگ هایش را با دندان گشود.

۳

مادر

عکس تو را روی بنفشه های پیراهنش فشرد

و قرقی پیر چشم هایش را

از پشت عینک دسته قهوه ای اش

به سمت باد پرواز داد

و دست هایش را به آسمان دراز کرد. 

نوشته شده در ساعت توسط روهولا | |

این مطلب در هفته نامه فردوس کویر کرمان چند سال پیش چاپ شده است. اما سخت تازه می نماید.

1ـ‌ بياييد قبل از هر چيز شرايط‌‌مان را درك كنيم. آه! منظورم نان به نرخ روز خوردن نيست. مي‌خواهم بگويم قبل از اين‌كه حكمي درباره‌ي كسي يا اتفاقي بنويسيم و بگوييم، اول شرايط تاريخي كرمان را درك كنيم.

 2_ جشني هنری در كرمان برگزار مي‌شود. تأكيد مي‌كنم در كرمان! هنگامي كه نام كرمان مي‌آيد بايد بايستيم و چند چيز را تشريح كنيم:

در كرمان بزرگيِ هنر، تشخص هنرمندي و اثر هنرمند تعريف ديگري پيدا مي‌كنند. در كرمان اگر در جشن‌واره‌يي حتي در سطح بوندس‌ ليگاي بوركينافاسو!!! مقام نياوري، شناخته نمي‌شوي. هنر غير رسمي اين‌جا سخت گرفتار تخدر است و نايي در بدن ندارد. به خاطر اين است كه هنرمند و تاجر و مورخ و رياضي‌دان و سياست‌مدار و شاعر كرماني در بي وطني ستاره مي‌شوند.

در كرمان شاعر كسي است كه جايزه بگير خوبي باشد؛ از جشن‌واره‌ي "واسازمانان ابرريخته‌ي پسا مدرنيسم" گرفته تا جشن‌واره‌ي "بهترين شعر نواحي در توصيف جلد كنسرو لوبيا".

براي همين است كه ديگر هنر تك بعدي مي‌شود، همه زيرآب هم‌ديگر را مي‌زنند و باهم دعوا مي‌كنند، شاعر درجازده‌يي مي‌رود پيش دبير جشن‌واره‌ي شعري و در مورد استراتژي سرودن شعر براي كسب سكه‌هاي بيش‌تر و تقسيم غنايم به مذاكره مي‌نشيند، براي همين است كه يك مشت دوربين به‌دست در جشن های هنری فقط فلاش در چشم جماعت خالي مي‌كنند، براي اين است كه كسي از يالقوزآباد سفلي بلند مي‌شود و اين‌جا آبكي‌ترين سريال تاريخ تلويزيون را مي‌سازد و آخرش رِته ته ته....

به خاطر اين چيزهاست كه بين هنرمندان فاصله مي‌افتد و هنرمندان و روزنامه‌نگاران و شاعران كرماني هميشه در ضديت باهم مي‌مانند و تأييد شدن‌شان را تنها در گرو امضاي دبيران جشن‌واره‌ها مي‌دانند.

3ـ خيابان‌ها و خانه‌هاي كرمان زخمي بر پاي هنرمندند، شاعران اين مملكت در تنهايي و تهيدستي مي‌ميرند.

 

نوشته شده در ساعت توسط روهولا | |

هوای آپارتمانم گرم است.

« زن جوان پیراهن مرد جوان را از عقب گرفته بود و می کشید و لب هایش به شدت می جنبید. مردی که سبیل های کلفت و جوگندمی داشت٬ صورتش سرخ شده بود و سعی داشت خودش را از دست چند نفری که او را محکم گرفته بودند٬ رها کند.

مرد جوان دست های زن جوان را کنار زد و به طرف مرد خیز برداشت و با پیشانی اش دو ضربه به صورتش زد. خون از سوراخ های بینی مرد روی سبیل هایش ریخت٬ مرد زنجیری که دستش بود را در هوا چرخاند و روی سر مرد جوان کوبید. دومین ضربه روی صورت دختر جوان که خودش را جلوی مرد جوان سپر کرده بود٬ خورد و خون...»

من در آپارتمانم٬ روی صندلی ام نشسته ام و از این بالا٬ از پنجره تماشا می کنم.

نوشته شده در ساعت توسط روهولا | |

یک روز

تمام خرگوش هایی را که در رگ هایم می دوند

با سمی که تزریق می کنم

                       می کشم.

تو

و تمام درختان پوک جنگل

از دست کرمی که مغزها را می خورد

                           راحت می شوید.

 

۱۳۷۸-کرج

نوشته شده در ساعت توسط روهولا | |

۱

وقتی به دنیا آمدم

گاوها زاییدند.

۲

بیا فکر کنیم

یک روز که همه خمیازه می کشند

همه چیز عوض می شد

آن وقت

ننه آدم

           غذا می پخت

           بچه می زایید

و بابا حوا

             پوتین هایش را واکس می زد

             و سبیل هایش را تاب می داد.

3

ما که به دنیا آمدیم

                     سه تا بودیم

هابیل مان شهید شد

قابیل مان تریاکی.

- سومی؟

در معمایی که طرح کرده بود گم شد.

4

نمی دانم مغزم توی  پوتین هایت هست

یا زیر پوتین هایت؟

به هرحال فرقی نمی کند

                         ما همه مان نظامی هستیم

و باید به حضرت آدم فرمان ایست بدهیم.

۵

آهای! سیاهی کیستی؟

- آشنا!

آشنا کیست؟

-منم مادر! ننه آدم!

آرام خندیدم

و به سوی سیاهی شلیک کردم.

۶

چقدر خنده آور است

                 - یا گریه دار-

که فکر کنیم ننه آدم ما را داخل پوتینی می زاید

که سوسک ها در آن تخم ریزی کرده اند.

۷

پوتین - پوتین - پوتین

                           مادر- مادر- مادر

سوسک- سوسک- سوسک

                           آدم- آدم- آدم

۸

نمی دانم من زیر پوتین هایت له می شوم

                                    یا سوسک ها؟

فرقی نمی کند

ما همه مان نظامی هستیم.

 

۱۳۷۸-کرج

 

نوشته شده در ساعت توسط روهولا | |

طاعون

1

دلم شبیه زنی ست

که هر روز لب هایش را رنگ می کند

و گوشتم را گاز می گیرد

 

2

زن!

فکر نکردی آن شعله

                        ـ آن شعله که تمام میکرب ها را می کشد ـ

برای دلی که انبار کاه است

و موش ها در آن می رقصند

                        خطرناک است.

                                                                                                            

3

فردا بیایی

گربه ی بزرگی می خرم

ظاهراً این دکترها چیزی حالی شان نیست.

 

4

دل باد کرده ام را دستم گرفته ام

به دکتر هم که نشانش دادم، گفت:

                        «آشغال!»

 

5

خودم را توی زباله دان انداخته ام

مادر

هر روز پوست خیارها را روی سرم می ریزد

و نفرینم می کند.

 

6

زن!

چرا دندان؟

یک بار هم چشم هایت را در گوشتم فرو کن!

شاید آن شعله

            ـ آن شعله که گفتم... ـ

 

7

همیشه پشت شاید چادر می زنیم

موش ها را نگاه کن،

چادررا می جوند

فردا اگر بمیرم

پول نداری که بخری.

 

8

از دست این گربه ی سیاه پشمالو کاری ساخته نیست

باید زنگ بزنم

عزراعیل بیاورند.

 

کرج1377

نوشته شده در ساعت توسط روهولا | |

 

 

در بستری که خوابیده ام

موش مرگ

انگشت هایم را می جود

شاید آخرین مرگی هستم

از پستان های رَز.

 

یا در گفت وگوی عزراییل می میرم

یا در خاکی که چهارصد سال پیش دفنم کرده اند.

 

تو تنهایی ات را در گوش بطری ها زمزمه می کنی

من دلم را به موش های مست می دهم.

 

در انتها ایستاده ام

انتها آستانه ی دردم بوده است

در بستری که بوی عرق عزراییل می دهد.

 

این دور را من خراب کرده ام

و بالا آورده ام روی چهارصد سال شرافتم.

 

توی چشم هایم قی کن

تنهاترینِ مرگ

که از انگورهای حیاط مان

روی خاک تف زده می شاشی.

 

عزراییل را دیده ام

چسبیده به پستان هایت

و شیره هایی که در گلوی موش ها می چکد.

 

من از انتها گذشته ام...

 

کرمان- 1381

نوشته شده در ساعت توسط روهولا | |

پیشکش به: پاهایم و محمدحسن نجفی وخ سردارجنگل زرندکرمان

 

هر شب

پاهایم درد می کند.

مردانی که هزار سال پیاده آمده اند

در کف پاهایم خزیده اند.

مورچه هایی که برای ملکه شان هیزم می برند

  تا بسوزاند وگرم شود،

 درون استخوان هایم به خواب رفته اند.

 

دارم درون کدام قرص راه می روم:

                                    دیازپام

                                    کلرودیازپوکساید

                                    استامینوفن کدیین

یا همین مرفین لعنتی

که مورچه ها را بیدار نمی کند

تا با چشم های قلنبیده شان ببینند

که ملکه شان برای گرم شدن

هر شب

بغل مردی هزار ساله می خوابد.

 

 

28/1/83 شهرک الاهیه، جاده ساوه

نوشته شده در ساعت توسط روهولا | |

 

دکتر در انتهای اتاق نشسته است. دکتر خرچنگ است. او چشم ندارد و از دهانش بوی گوگرد می آید. او هیچ جنسیتی ندارد، لخت است و یک روز از برخورد دو قطعه سنگ در کنارخیابان به وجود آمده است.

تو روبه روی دکتر نشسته یی در انتهای دیگر اتاق. فاصله تان را میزی پوشانده است که کلاف رگ هایت روی آن قرار دارد.

 

تو مریضی و مایع زرد و لزجی از سوراخ های سینه ات بیرون می زند که بوی گوگرد می دهد.

دکتر گفته است خطرناک است. یا باید ازدواج کنی یا زندگی ات را تمام. دکتر جدی است. بارها گفته که خرچنگ ها چه قدر جدی اند. سرفه می کند، آرام برمی خیزد و از اتاق خارج می شود.

 

تنها نشسته یی توی اتاق و حس می کنی که نگاه های دکتر همه جا با توست وحس می کنی که موجی برنده از درون حفره های سیاه چشم هایش تو را خط خطی می کند.

 

برمی خیزی. هیکل خشکیده و رنگ پریده ات را بیرون می کشی توی خیابان قاطی آدم ها و چشم ها، پروانه ها و دست ها. قدم می زنی و میان بوی مانده گی تن ها، لای چربی های تلنبارشده ی شکم ها همسرت را پیدا می کنی؛ یک جفت چشم که وقتی چشم هایت آن ها را می بینند سریع باهم ازدواج می کنند.

 

همسرت مهربان است اما گاهی که یاد پدرش می افتد تو را گاز می گیرد. او چشم های یک گراز است. او آن قدر تکثیر شده که دوروورت پر از بچه است؛ یاخته هایی که هر لحظه تقسیم می شوند و آن قدر در گوش هایت دویده اند که مغزت از رد سم گرازها پر شده است.

 

فکر می کنی،فکر می کنی به پدرت که مادرت را و برادرانت را تکه پاره کرد و بعد خودش را دار زد.

 

چشم هایت نیستند؛ شاید رفته اند پیش دکتر. دکتر که سرفه کرد تپانچه را نشانت داد. آن را برداشته یی و به سوی خانه می روی.

 

توی خانه بوی گوشت پیچیده است، ناهار سگ دارید.

به همسرت که می رسی تپانچه می کشی، می میرد. بعد بچه هایت را همین طور، یکی یکی. و آن قدر شلیک می کنی که دهانت پر از بوی باروت می شود.

 

حالا نشسته یی و نمی دانی با جنازه ها چه کار کنی. طناب آماده است. تمام زندگی ات را آهسته آهسته بالا می آوری.

حالا بو می دهی.یک بوی ترش. انگار تخمیر می شوی.

نوشته شده در ساعت توسط روهولا | |

  

1_ زمانی عاشق کتاب های کارلوس کاستاندا بودم و آموزه های دون خوان. یادم می آید در کتاب کرانه ی بی کرانه گی، دون خوان در یکی از آموزش هایش از کاستاندا می خواهد حوادث و آدم ها و پدیده هایی را از گذشته اش به یاد بیاورد که باعث تغییر مسیر در زندگی اش شده و او را به این جا رسانده است.

کاستاندا فورن می گوید: ازدواج، دانشگاه.... اما دون خوان آن ها را رد می کند و از او می خواهد که در گذشته اش غوطه بخورد وآن ها را بیابد.

 

2_  یکی از آدم هایی که باعث تغییر مسیر در زندگی ام شد مردی به نام " علی رضا دانش پژوه" بود. سال هاست که ندیده امش و تنها جهانی که مرا با آن آشنا کرد برایم یادگار مانده و شعری از او:

من

با گریه از کلبه ی درد بیرون زدم.

پدر

در عمق دریاچه ی نمک اذان می خواند

                                  و شاید شعر.

مادر اگرچه  یائسه

اما

یک زخم زاییده بود.

 

3_  از سوراخ کلید آمده بودی، شکل پرنده یی که میان دست هایت. روح در انزوای اتاق قدم می زد؛ در هراسناکی سینه ام. شکارچی آن جا بود، لای کاج زار وحشی سینه هایت، نشانه رفته سوی چشم های تو، پدر!

تپیده در گودی ناچیز چشم هایش بودی، دست هایش بوی تو را می داد و نرینه گی سینه هایت را.

مرگ در خمیده گی ماشه ی تفنگ قدم می زد؛ آن گاه که سرب از لای دست هایش عروج کرد. وقتی که خون فواره می زد روی نرمی آرمیده ی موهایت، چشم هایت را دزدیدی پدر!

باران میان تان نشسته بود، جزجز قطره های سرد روی لوله ی تفنگ بود که گداخته گی فلز پاشید در انزوای اتاق.

اندام چشم هایت را بگشا و نگاه کن دری را که لای کاج ها.

آیا کسی که شکل پرنده یی از آشیان می آید، قدم قدم های باد را برای سکوت مقتدر کاج ها فاش خواهد کرد؟

صدا کُن که خرخر وحشی گلویت، کوهی ست که آفتاب، گرم بر آن تابیده است.

بچرخ کلیدی را که ورم کرده روی چارچوب فلزی و انگشت های چروکیده ی لای پوستت را دندان بگیر.

دور بزن اتاق را در چشم هایت و راز دردناکی سرب را در غروب مشبک کاج ها دفن کن.

نوشته شده در ساعت توسط روهولا | |

 

 

نويسنده‌ي قصه‌ي ميني مال در انتخاب كلمات و جملاتش بايد بخيل و دقيق باشد و مو را از ماست بيرون بكشد.

يادم مي‌آيد براي پايان يكي از قصه‌ها اين جمله را انتخاب كرده بودم:

                                " انگار تصاوير سرنوشتش را، همه از ازل ديده بودند."

بعد فكر كردم كه اين جمله چه‌قدر "رو" است! به اصطلاح جمله‌ي زيرآب‌زني است. به نظر قشنگ مي‌آيد ولي اصلن با ساختار قصه جور نيست. قصه جز به جز در حال حركت بود و تا به اين جمله مي‌رسيد از حركت باز مي‌ايستاد، ترمز مي‌كرد. اين جمله از يك جنس ديگر بود.

اعتراف مي‌كنم خستگي باعث شد بخواهم قصه را زودتر تمام كنم. ولي آيا اين دليل موجهي براي كم‌كاري و بدكاري يك نويسنده مي‌تواند باشد؟

آن‌وقت جمله را حذف كردم و جمله‌ي ديگر و جملات ديگر و هنوز هم آن جمله‌ي مطلوب و مناسب را كه سرجاي خودش بنشيند و زنجيره‌ي نشستِ واژه‌ها در كنار هم را كامل كند و انرژي نهفته در ساير كلمات جمله را با چفت وبست خود و حضور لازمش آزاد نمايد، نيافته‌ام. 

نوشته شده در ساعت توسط روهولا | |

 

 

در پنج سالگی‌ام فرو می‌روم

سفیدی کاشی‌ها اضطراب‌آور است

ـ فریاد می‌زند زیر ناخن‌هایم ـ

مادر با اتوبوس رفت؛ من لای آدم‌ها مانده‌ام.

سرما از پاره‌گی کفش‌ها می‌آید.

کلمات درون معده‌ام می‌لولند،

                                    دست‌هایت را خالی کن!

ـ گره این طناب را شل‌تر می‌شود؟ـ

سفیدی کاغذ قی‌آور است

کسی تخلیه‌ات خواهد شد

سفیدی کاشی‌ها از کفش‌هایم می‌آید.

 

در پنج سالگی‌ام فرو می‌روم

پدر شقیقه‌ات را با تپانچه نوازش کرد

ریه‌هایت را بمب خورد،

پنج سالگی‌ام روی کاشی‌ها لت و پار...

تنها مانده‌ام زیر خمپاره‌ها!

پدر جبهه را بیش‌تر از مادر دوست دارد

مادر زیر ناخن‌هایم داد می‌کشد

خواب‌هایت شیمیایی شده‌اند

ـ قی می‌کنم توی کفش‌هایم ـ

کسی در ریه‌هایم ایستاده نفس نمی‌کشد

صندلی در رفته است

ـ‌ تنت تازیانه‌یی است که موهایش را در باد ول کرده است ـ

در پنج سالگی‌ام غوطه خورده‌ام.

 

(نهایی: بامداد 14/5/1382 کرج)

نوشته شده در ساعت توسط روهولا | |

 

 

 

" پادشاها! در اين جاده مخلوقات ديديم نيم بشري ونيم ديگر آهني .

وهم كلاغ هايي كه قريب چهارصدسال ميت بودندونزدشان مي شدي منقار چون تير پرتاب نمودندي وچشم دريدندي وآن نيم بشران ونيم آهنيان گفتند كه راز مرده گي شان همين چشم خواري ست.

وهم مرداني با پستان هايي ازشير پر ، مويه گر وزار چون پيرزالان بر اجساد بچه گان بي پا ودستي فرورفته از مقعد درنيزه هاي افراشته واز دهان بر آمده .

وهم ديديم ..."

 


ادامه مطلب
نوشته شده در ساعت توسط روهولا | |

« وقتی که ما را کشتند ٬جسدمان را توی گونی ها کردند و بعضی از اعضای بعضی از جسدها که از گونی بیرون می ماند٬ بریدند ـ من فقط پاهایم دراز بود ـ به خاطر همین همه چیز در خاطره ام مانده است


ادامه مطلب
نوشته شده در ساعت توسط روهولا | |

Design By : Night Melody