تبليغاتX
خوانه
مخمور

پیشکش به: پاهایم و محمدحسن نجفی وخ سردارجنگل زرندکرمان

 

هر شب

پاهایم درد می کند.

مردانی که هزار سال پیاده آمده اند

در کف پاهایم خزیده اند.

مورچه هایی که برای ملکه شان هیزم می برند

  تا بسوزاند وگرم شود،

 درون استخوان هایم به خواب رفته اند.

 

دارم درون کدام قرص راه می روم:

                                    دیازپام

                                    کلرودیازپوکساید

                                    استامینوفن کدیین

یا همین مرفین لعنتی

که مورچه ها را بیدار نمی کند

تا با چشم های قلنبیده شان ببینند

که ملکه شان برای گرم شدن

هر شب

بغل مردی هزار ساله می خوابد.

 

 

28/1/83 شهرک الاهیه، جاده ساوه


توسط روهولا | موضوع: | لینک |
...

 

دکتر در انتهای اتاق نشسته است. دکتر خرچنگ است. او چشم ندارد و از دهانش بوی گوگرد می آید. او هیچ جنسیتی ندارد، لخت است و یک روز از برخورد دو قطعه سنگ در کنارخیابان به وجود آمده است.

تو روبه روی دکتر نشسته یی در انتهای دیگر اتاق. فاصله تان را میزی پوشانده است که کلاف رگ هایت روی آن قرار دارد.

 

تو مریضی و مایع زرد و لزجی از سوراخ های سینه ات بیرون می زند که بوی گوگرد می دهد.

دکتر گفته است خطرناک است. یا باید ازدواج کنی یا زندگی ات را تمام. دکتر جدی است. بارها گفته که خرچنگ ها چه قدر جدی اند. سرفه می کند، آرام برمی خیزد و از اتاق خارج می شود.

 

تنها نشسته یی توی اتاق و حس می کنی که نگاه های دکتر همه جا با توست وحس می کنی که موجی برنده از درون حفره های سیاه چشم هایش تو را خط خطی می کند.

 

برمی خیزی. هیکل خشکیده و رنگ پریده ات را بیرون می کشی توی خیابان قاطی آدم ها و چشم ها، پروانه ها و دست ها. قدم می زنی و میان بوی مانده گی تن ها، لای چربی های تلنبارشده ی شکم ها همسرت را پیدا می کنی؛ یک جفت چشم که وقتی چشم هایت آن ها را می بینند سریع باهم ازدواج می کنند.

 

همسرت مهربان است اما گاهی که یاد پدرش می افتد تو را گاز می گیرد. او چشم های یک گراز است. او آن قدر تکثیر شده که دوروورت پر از بچه است؛ یاخته هایی که هر لحظه تقسیم می شوند و آن قدر در گوش هایت دویده اند که مغزت از رد سم گرازها پر شده است.

 

فکر می کنی،فکر می کنی به پدرت که مادرت را و برادرانت را تکه پاره کرد و بعد خودش را دار زد.

 

چشم هایت نیستند؛ شاید رفته اند پیش دکتر. دکتر که سرفه کرد تپانچه را نشانت داد. آن را برداشته یی و به سوی خانه می روی.

 

توی خانه بوی گوشت پیچیده است، ناهار سگ دارید.

به همسرت که می رسی تپانچه می کشی، می میرد. بعد بچه هایت را همین طور، یکی یکی. و آن قدر شلیک می کنی که دهانت پر از بوی باروت می شود.

 

حالا نشسته یی و نمی دانی با جنازه ها چه کار کنی. طناب آماده است. تمام زندگی ات را آهسته آهسته بالا می آوری.

حالا بو می دهی.یک بوی ترش. انگار تخمیر می شوی.


توسط روهولا | موضوع: قصه | لینک |
نوستالژی و غروب مشبک کاج ها

  

1_ زمانی عاشق کتاب های کارلوس کاستاندا بودم و آموزه های دون خوان. یادم می آید در کتاب کرانه ی بی کرانه گی، دون خوان در یکی از آموزش هایش از کاستاندا می خواهد حوادث و آدم ها و پدیده هایی را از گذشته اش به یاد بیاورد که باعث تغییر مسیر در زندگی اش شده و او را به این جا رسانده است.

کاستاندا فورن می گوید: ازدواج، دانشگاه.... اما دون خوان آن ها را رد می کند و از او می خواهد که در گذشته اش غوطه بخورد وآن ها را بیابد.

 

2_  یکی از آدم هایی که باعث تغییر مسیر در زندگی ام شد مردی به نام " علی رضا دانش پژوه" بود. سال هاست که ندیده امش و تنها جهانی که مرا با آن آشنا کرد برایم یادگار مانده و شعری از او:

من

با گریه از کلبه ی درد بیرون زدم.

پدر

در عمق دریاچه ی نمک اذان می خواند

                                  و شاید شعر.

مادر اگرچه  یائسه

اما

یک زخم زاییده بود.

 

3_  از سوراخ کلید آمده بودی، شکل پرنده یی که میان دست هایت. روح در انزوای اتاق قدم می زد؛ در هراسناکی سینه ام. شکارچی آن جا بود، لای کاج زار وحشی سینه هایت، نشانه رفته سوی چشم های تو، پدر!

تپیده در گودی ناچیز چشم هایش بودی، دست هایش بوی تو را می داد و نرینه گی سینه هایت را.

مرگ در خمیده گی ماشه ی تفنگ قدم می زد؛ آن گاه که سرب از لای دست هایش عروج کرد. وقتی که خون فواره می زد روی نرمی آرمیده ی موهایت، چشم هایت را دزدیدی پدر!

باران میان تان نشسته بود، جزجز قطره های سرد روی لوله ی تفنگ بود که گداخته گی فلز پاشید در انزوای اتاق.

اندام چشم هایت را بگشا و نگاه کن دری را که لای کاج ها.

آیا کسی که شکل پرنده یی از آشیان می آید، قدم قدم های باد را برای سکوت مقتدر کاج ها فاش خواهد کرد؟

صدا کُن که خرخر وحشی گلویت، کوهی ست که آفتاب، گرم بر آن تابیده است.

بچرخ کلیدی را که ورم کرده روی چارچوب فلزی و انگشت های چروکیده ی لای پوستت را دندان بگیر.

دور بزن اتاق را در چشم هایت و راز دردناکی سرب را در غروب مشبک کاج ها دفن کن.


توسط روهولا | موضوع: وب نوشته | لینک |

تنها مرگ است كه دروغ نمي گويد

فهرست اصلی

آرشیو مطالب

آرشیو موضوعی

پیوندها

نوشته هايي از وب هاي ديگر

طراح قالب


آمار وبلاگ

کاربران آنلاین :
بازديدها :


Powered By
BLOGFA.COM