تبليغاتX
خوانه

طاعون

1

دلم شبیه زنی ست

که هر روز لب هایش را رنگ می کند

و گوشتم را گاز می گیرد

 

2

زن!

فکر نکردی آن شعله

                        ـ آن شعله که تمام میکرب ها را می کشد ـ

برای دلی که انبار کاه است

و موش ها در آن می رقصند

                        خطرناک است.

                                                                                                            

3

فردا بیایی

گربه ی بزرگی می خرم

ظاهراً این دکترها چیزی حالی شان نیست.

 

4

دل باد کرده ام را دستم گرفته ام

به دکتر هم که نشانش دادم، گفت:

                        «آشغال!»

 

5

خودم را توی زباله دان انداخته ام

مادر

هر روز پوست خیارها را روی سرم می ریزد

و نفرینم می کند.

 

6

زن!

چرا دندان؟

یک بار هم چشم هایت را در گوشتم فرو کن!

شاید آن شعله

            ـ آن شعله که گفتم... ـ

 

7

همیشه پشت شاید چادر می زنیم

موش ها را نگاه کن،

چادررا می جوند

فردا اگر بمیرم

پول نداری که بخری.

 

8

از دست این گربه ی سیاه پشمالو کاری ساخته نیست

باید زنگ بزنم

عزراعیل بیاورند.

 

کرج1377


توسط روهولا | موضوع: شعر | لینک |
عرق عزراییل

 

 

در بستری که خوابیده ام

موش مرگ

انگشت هایم را می جود

شاید آخرین مرگی هستم

از پستان های رَز.

 

یا در گفت وگوی عزراییل می میرم

یا در خاکی که چهارصد سال پیش دفنم کرده اند.

 

تو تنهایی ات را در گوش بطری ها زمزمه می کنی

من دلم را به موش های مست می دهم.

 

در انتها ایستاده ام

انتها آستانه ی دردم بوده است

در بستری که بوی عرق عزراییل می دهد.

 

این دور را من خراب کرده ام

و بالا آورده ام روی چهارصد سال شرافتم.

 

توی چشم هایم قی کن

تنهاترینِ مرگ

که از انگورهای حیاط مان

روی خاک تف زده می شاشی.

 

عزراییل را دیده ام

چسبیده به پستان هایت

و شیره هایی که در گلوی موش ها می چکد.

 

من از انتها گذشته ام...

 

کرمان- 1381


توسط روهولا | موضوع: شعر | لینک |
خواب‌های کودکی

 

 

در پنج سالگی‌ام فرو می‌روم

سفیدی کاشی‌ها اضطراب‌آور است

ـ فریاد می‌زند زیر ناخن‌هایم ـ

مادر با اتوبوس رفت؛ من لای آدم‌ها مانده‌ام.

سرما از پاره‌گی کفش‌ها می‌آید.

کلمات درون معده‌ام می‌لولند،

                                    دست‌هایت را خالی کن!

ـ گره این طناب را شل‌تر می‌شود؟ـ

سفیدی کاغذ قی‌آور است

کسی تخلیه‌ات خواهد شد

سفیدی کاشی‌ها از کفش‌هایم می‌آید.

 

در پنج سالگی‌ام فرو می‌روم

پدر شقیقه‌ات را با تپانچه نوازش کرد

ریه‌هایت را بمب خورد،

پنج سالگی‌ام روی کاشی‌ها لت و پار...

تنها مانده‌ام زیر خمپاره‌ها!

پدر جبهه را بیش‌تر از مادر دوست دارد

مادر زیر ناخن‌هایم داد می‌کشد

خواب‌هایت شیمیایی شده‌اند

ـ قی می‌کنم توی کفش‌هایم ـ

کسی در ریه‌هایم ایستاده نفس نمی‌کشد

صندلی در رفته است

ـ‌ تنت تازیانه‌یی است که موهایش را در باد ول کرده است ـ

در پنج سالگی‌ام غوطه خورده‌ام.

 

(نهایی: بامداد 14/5/1382 کرج)


توسط روهولا | موضوع: شعر | لینک |

تنها مرگ است كه دروغ نمي گويد

فهرست اصلی

آرشیو مطالب

آرشیو موضوعی

پیوندها

نوشته هايي از وب هاي ديگر

طراح قالب


آمار وبلاگ

کاربران آنلاین :
بازديدها :


Powered By
BLOGFA.COM