پيشكش به: سيدمهدي صمداني
اسبم وسط گلها گير كرده است، وسط گل ها. سانچو را دستگير كرده اند.علتش معلوم نيست، مقر هم نمي آيد پدر سوخته. با آن الاغ لكنتي اش .
گفته بودم برود اسبم را نعل بكوبد تا اين گونه وسط گلها نماند، وسط گل ها.
در كارهاي سياسي بوده است،گفتند.جربزه اش را ندارد . با سرخ ها سر و سري داشته ، استنباط كرده اند،از آردهاي خوني كه وسط آسياب بادي ريخته بوده . سر آسيابان را لاي گوني ها پيدا كرده اند . لاشه اش آن بالا ، با پره ها مي چرخد.
چند تار مو لاي ناخن هايش بوده ، گفتند . سانچو است لابد با آن سبيل هايش . دارد آب خنك مي خورد . خرش باد كرده روي دست ما . مي گويد :« كار من نيست ...» بدبخت . اما كو گوش شنوا ؟! هي مي زنندش كه رفيق هايت را بگو . لابد ماييم وخرش .خرش را بيشتر اززنش مي بوسد . گريه مي كند، بدبخت .
« كار او نبوده ! » مي خندند، قيافه مان كه اشكالي ندارد ، لابد به كلاه مان .
چند بار هم مي گويم كار او نبوده ، مي گويند :« تنهايي نمي توانسته . كار چند نفر است .»
مگر آسيابان كه بوده ؟ يك پيرمرد زپرتي، كه زورش به الاغ هايش مي رسيد،سگ هايش هم حرف شنوي اش را داشتند. تقصير اسبم چه بود ؟ زبان بسته . نمي توانم به شان بگويم . مي گيرند و مي بندنش همان جا كه سانچو را بسته اند.
سگ هايش را پيش كرد طرف مان . آب خواسته بوديم ، نان هم . شب بود ، اسب مان رم كرد، كوبيد تخت سينه اش . حالا وسط گل ها گير كرده است .
نشستن سودي ندارد . مي گويند :« گندم ها وآردها را برده اند .» يك نفر را هم ديده اند،پيراهنش قاطي خون و آرد . جزء همان هاست لابد.
نيزه مي خواهد و اسب قوي كه بروم دنبال شان. همان چند سياهي را كه ديدم.لاشه آسيابان راآويزان كرده اند، بدون سر . كله اش را ته رودخانه پيدا كرده اند، نزديكي هاي دريا .
مي گويم : « سانچو را آزاد كنيد . جزء آن ها نيست ، با ما بود .» جواب مان را نمي دهند . غمگين مي شويم.
روح مان رنجيده . سانچو جاي ما افتاده آن گوشه . تقصيري ندارد . ما از كوره در رفتيم با نيزه كوبيديم زير چانه ي آسيابان .
چندنفررا كتك زده بود .شكايتش راآوردند پيش ما . گندم ها وآردها را بالا كشيده بود با آن هيكل نخراشيده اش.
ديديمش . برزخ شديم .
گير كرده ايم وسط گل ها ، چه فرق مي كند گلها . مثل اسب پيرمان . رفته بوديم سانچو را ببينيم .
دارد مقر مي آيد، گفتند. چه مي خواهد بگويد ؟ بدبخت . چيزي نديده ! لابد دروغ مي بافد به هم شايد خلاص شود.مردنش تقصيرخودش بود،آسيابان خسيس .آن قدربه سگ هايش گرسنگي دادكه خودش راخوردند.
الاغ هايش هم نيستند . لابد خوردندشان . حالا مي گويند:« سانچو بوده ...!» به سانچو كه نان داده بوديم. گرسنه نبود ، اسب مان هم .
زن سانچو آمده پيش مان گريه مي كند. گرسنه شان است، با هشت بچه كه پس انداخته اند . مي گويد :« خرش شكمش باد كرده از گرسنگي .» مثل خودش لابد كه مي خواهد بزايد . خيلي زاري مي كند، حوصله مان سر رفته.
« برو شكايت كن!» يك نفرخودش را كشته مي گويند سانچو بوده « مي خواهند دست مارا توي حنا بگذارند.»
مي خواهند بگويم ،من كشتمش! « برو شكايت كن !»
اسب مان نعل انداخته . نيزه مان را جا گذاشته ايم، شايد آسياب بادي.سانچونيامده، دير كرده است ، پدرسوخته.
خرش هم كه هي عرعر مي كند .
گير كرده ايم وسط گلها ، وسط گل ها بنويسيد .
كرمان _ آذر80