1_ زمانی عاشق کتاب های کارلوس کاستاندا بودم و آموزه های دون خوان. یادم می آید در کتاب کرانه ی بی کرانه گی، دون خوان در یکی از آموزش هایش از کاستاندا می خواهد حوادث و آدم ها و پدیده هایی را از گذشته اش به یاد بیاورد که باعث تغییر مسیر در زندگی اش شده و او را به این جا رسانده است.
کاستاندا فورن می گوید: ازدواج، دانشگاه.... اما دون خوان آن ها را رد می کند و از او می خواهد که در گذشته اش غوطه بخورد وآن ها را بیابد.
2_ یکی از آدم هایی که باعث تغییر مسیر در زندگی ام شد مردی به نام " علی رضا دانش پژوه" بود. سال هاست که ندیده امش و تنها جهانی که مرا با آن آشنا کرد برایم یادگار مانده و شعری از او:
من
با گریه از کلبه ی درد بیرون زدم.
پدر
در عمق دریاچه ی نمک اذان می خواند
و شاید شعر.
مادر اگرچه یائسه
اما
یک زخم زاییده بود.
3_ از سوراخ کلید آمده بودی، شکل پرنده یی که میان دست هایت. روح در انزوای اتاق قدم می زد؛ در هراسناکی سینه ام. شکارچی آن جا بود، لای کاج زار وحشی سینه هایت، نشانه رفته سوی چشم های تو، پدر!
تپیده در گودی ناچیز چشم هایش بودی، دست هایش بوی تو را می داد و نرینه گی سینه هایت را.
مرگ در خمیده گی ماشه ی تفنگ قدم می زد؛ آن گاه که سرب از لای دست هایش عروج کرد. وقتی که خون فواره می زد روی نرمی آرمیده ی موهایت، چشم هایت را دزدیدی پدر!
باران میان تان نشسته بود، جزجز قطره های سرد روی لوله ی تفنگ بود که گداخته گی فلز پاشید در انزوای اتاق.
اندام چشم هایت را بگشا و نگاه کن دری را که لای کاج ها.
آیا کسی که شکل پرنده یی از آشیان می آید، قدم قدم های باد را برای سکوت مقتدر کاج ها فاش خواهد کرد؟
صدا کُن که خرخر وحشی گلویت، کوهی ست که آفتاب، گرم بر آن تابیده است.
بچرخ کلیدی را که ورم کرده روی چارچوب فلزی و انگشت های چروکیده ی لای پوستت را دندان بگیر.
دور بزن اتاق را در چشم هایت و راز دردناکی سرب را در غروب مشبک کاج ها دفن کن.