تبليغاتX
خوانه - عرق عزراییل
عرق عزراییل

 

 

در بستری که خوابیده ام

موش مرگ

انگشت هایم را می جود

شاید آخرین مرگی هستم

از پستان های رَز.

 

یا در گفت وگوی عزراییل می میرم

یا در خاکی که چهارصد سال پیش دفنم کرده اند.

 

تو تنهایی ات را در گوش بطری ها زمزمه می کنی

من دلم را به موش های مست می دهم.

 

در انتها ایستاده ام

انتها آستانه ی دردم بوده است

در بستری که بوی عرق عزراییل می دهد.

 

این دور را من خراب کرده ام

و بالا آورده ام روی چهارصد سال شرافتم.

 

توی چشم هایم قی کن

تنهاترینِ مرگ

که از انگورهای حیاط مان

روی خاک تف زده می شاشی.

 

عزراییل را دیده ام

چسبیده به پستان هایت

و شیره هایی که در گلوی موش ها می چکد.

 

من از انتها گذشته ام...

 

کرمان- 1381


توسط روهولا | موضوع: شعر | لینک |

تنها مرگ است كه دروغ نمي گويد

فهرست اصلی

آرشیو مطالب

آرشیو موضوعی

پیوندها

نوشته هايي از وب هاي ديگر

طراح قالب


آمار وبلاگ

کاربران آنلاین :
بازديدها :


Powered By
BLOGFA.COM