تبليغاتX
خوانه - انشا
انشا

 

در کلاس درس انشا قرار شد دانش اموزان برای هفته اينده درباره فقر بنويسند/

اين را يکی از بچه های کلاس به پدر پولدارش که با يخچال وسيستم ماهواره ای ماشينش ور مي رفت و گاه گاهی سر راننده پير داد می کشيد گفت.

 

هفته اينده  در كلاس درس انشا نوبت قهرمان قصه مان كه شد او انشايش را اينطوری خواند:

 

 ماخيلي فقيريم / توی يخچال ماشين مان هيچ نوع خوراکی پيدا نمی شود / تازه سيستم ماهواره ای ماشين مان هم خراب شده و پدر فقيرم که ديروز مجبور شد گردن بند الماس مادرم را بفروشد تا قرض هايمان را بدهد پول تعمير آن را ندارد/ راننده پير مان مريض است او سرما خورده و ما دیگر نمی توانیم او را برای معالجه پيش متخصص بفرستیم ........

معلم انشا داشت با موهای بيرون زده از سوراخ دماغش ور مي رفت و به ديشب فکر ميکرد که چطوری به جای شیر آب قند تو حلقوم بچه اش چپانده است.

 


توسط روهولا | موضوع: قصه | لینک |

تنها مرگ است كه دروغ نمي گويد

فهرست اصلی

آرشیو مطالب

آرشیو موضوعی

پیوندها

نوشته هايي از وب هاي ديگر

طراح قالب


آمار وبلاگ

کاربران آنلاین :
بازديدها :


Powered By
BLOGFA.COM